تبليغاتX
(www.rashida.blogfa.com ) :::..انجمن شاعران و نویسندگان عاشق..:::
:::..انجمن شاعران و نویسندگان عاشق..:::

آسمان را هواي بوسه زدن بر خاك است ... باران بهانه است...

HOMEPAGE E-MAIL RASHIDA

<><><><><><><><><><><><><><>

آهای بادبادک عزیز...

88/08/12- -reza

بادبادک عزیز

تو آدمی ولی چقدر مثل بادبادکب

نخ تو  توی دست های من

ولی همیشه بی اجازه می روی

سراغ ابرهای پشمکی

سراغ آفتاب تازه میروی

تو همکلاسی پرنده ای

تو هم اتاقی ستاره ای

ورق ورق سبک جدا

شبیه یک کتاب پاره پاره ای

تو شکل قصدک

تو شکل باد

تو شکل رفتنی

و راستش کمی شبیه من

شبیه این دل منی

تو با پرنده ها

 تو با تمام بالهای این دربه در

چه زود جفت وجور می شوی

تو بی هوا تو بی خبر

تو دور دور دور می شوی

آهای بادبادک عزیز!

بیا!چقدر دیرکرده ای؟

بیا بیا فقط بگو

کجای آسمان

دوباره گیر کرده ای؟

 

لینک ثابت |

88/04/13- -reza

به دنبال تو مي گردم من از كي؟

به دادم مي رسد آيا چه كس؟ كي؟

نفس هاي اخيرم هست اي دوست !

كنونم گر نگيري دست پس كي ؟

تمام شب نشستم غصه خوردم

تو را اي كاش مي بردم_نبردم_

تو و يك گله كفتار گرسنه

تو را امشب به ايمانت سپردم

لینک ثابت |

88/04/09- -reza

دانه و قله

برادرم می گوید:« آدم های بزرگ کارهای بزرگ نمی کنند.

آنها فقط کارهای کوچک مارا کوچک نمی شمارند.آنها

قله هایی هستند که ذره ذره روی هم انباشته شده اند

 و تو تنها انتهای آن را در آسمان می بینی...»

لینک ثابت |

برادرم می گوید...

88/03/21- -reza

از یاد ببر...

برادرم مي گويد :«اگر مي خواهي زشتي ها نابود شوند

كافي است آنها از ياد ببري.اگر همه آدم ها بدي ها را از ياد مي بردند

روي زمين ديگر هيچ علف هرزي نمي روييد. »

لینک ثابت |

برادرم می گوید...

88/03/18- -reza

دل و دلدادگي...

برادرم مي گويد :

« با شمشير نمي تواني مهرباني درو كني.

در زهدان هيچ اجباري ،نطفه ي آزادي بسته نمي شود

و هيچ شكوفه اي از ريشه هاي خشكيده الهام نمي گيرد.

تنها دل است كه دلدادگي مي زايد... »

لینک ثابت |

دوبیتی های بابا...

88/03/16- -reza

جدا گشتیم با آه و فغان ها          جداگشتیم ما نامهربان ها

تو یک تنها مرا از دست دادی        و من با تو زمین و آسمان ها

شدم دور از تو و تحریکم ای دوست    شدم دور و شدی نزدیکم ای دوست

به تاریکی نشستم تا چو مهتاب       بتابی بر شب تاریکم ای دوست

                                            ***

ببین گیرم بلندم کن خدایا            ببین اشکم پسندم کن خدایا

نه که در بند می خواهم نباشم     به زلف خویش بلندم کن خدایا

دو روزی دور از آغوشت شدم من       جدا از چشمه ی نوشت شدم من

مرا اصلا نمی آری به جه نه؟          به این زودی فراموشت شدم من؟

                                           ***

نشستم بر ره تو طبق معمول         چقدر آدم درین ره می خورد وول

نشسته بر سر راه تو کم کم           نگاه آبرینم کرد مشغول

میان چشم تو ییلاق کردم              در عشق تو خودم را چاق کردم

از این پس بی تو مفهومی ندارم      دلم را بر دلت سنجاق کرد

                                        ***

تو رفتی چشم من غمبار تو بود       هنوز تشنه ی دیدار تو بود

من از دستت نمی رنجیدم این قدر    اگر برگشتنی در کار تو بود...

                                       ***

کجا بودی امروز عزیز من...مگر امتحان نداشتی...چرا نیامدی...

نکند رفسنجان ماندگار شدی...چرا نیامدی امتحان...نکند همانجا امتحان دادی..

یعنی دیگر تورا نخواهم دید تا بدین واسطه خاطرم آشفته شود مثل تمام لحظه هایی که

یادت آشفته می کند حال مرا...پیش از امتحان از شب ها و روزها خودم را

برای دیدن یک لحظه از تو آماده می کردم...اما امروز دیدم نیامدی...

خدای من.............

لینک ثابت |

برادرم می گوید...

88/03/16- -reza

نشانه هایی برای بازگشت...

برادرم می گوید :« راه رفته را می شود برگشت.

آدم ها گاه به راه می روند گاه به بیراهه.مهم

این است که بدانند از همان راهی که رفته اند

می توانند برگردند و از همه مهم تر این که

راه برگشتن را بر کسی نبندیم و در راه نشانه هایی برای بازگشت بگذاریم.

آنها که به فکر بازگشت می افتند اگر نشانه ای برای بازآمدن بیابند

 از همان راهی که رفته اند باز می گردند.

به جای فریاد کشیدن

آغوش هایی برای بازگشتن ایجاد کنیم...»

لینک ثابت

88/03/11- -reza

انشايي در مورد كنكور بنويسيد

«شتر در خواب بيند پنبه دانه

گهي لف لف خورد گه دانه دانه...» والخ.

سلام!سلام بر گل ها و ستاره ها.درود بر بچه ها.

سلام بر درختان كه از شاخه خود به من مداد هديه مي دهند.

وسلام بر درياها كه مركب مي شنود تا من انشا بنويسم.

بر هركس واضح و مبرهن است كه تحصيل علم خوب است.

خيلي مفيد است.از قديم رسم بوده است

آت افرادي كه يرشان به تنشان مي ارزيده و پول داشته اند

درس بخئانند و غصه خرج تحصيل تداشته باشند.

البته اينجانب افراد بسياري را ديده ام

و از قول خيلي از آدم هاي حسابي و پولدار شنيده ام

كه اي كاش اين همه وقتشان را پشت ميز پوسيده سواد آموزي

تلف نمي كردند و زودتر

به شغل شريف دلالي و كار در بازار آزاد روي مي آوردند.

من حالا در يكي از سالهاي آخر دبيرستان درس مي خوانم.

(البته الان ترم 6 رشته حقوق هستم اشتباه نشه...).

چون از حساب و كتاب سر در نمي آورم

تا اينجا هم به سختي قبول شده ام.

ازخدا پنهان نيست از شما چه پنهان،

كه تا حالا نيز به كمك بند «پ»،«تك ماده» و امكانات«نظام جامع...»

كه آدم را به طرف كسب ندرك هل مي دهند

پله هاي سست پيشرفت را دوتا يكي كرده ام.

مادر جانم مي گوييد:«من بچه ام را خوب مي شناسم.طفلك،

اصلا سياست نداره.ساده است.به هركس كه ميرسه، ميگه

از بند «پ» استفاده كرده...»

اما من از اين خوشحال هستم كه درس سياست نداريم

وگرنه به استناد حرف كارشناسانه مادرم،

از آن هم مي افتادم.

البته اين را هم اعتراف ميكنم كه اگر يك وقت از راه هاي قانوني

و مردانه قبولم نكردند

تقلب مي تواند مرا به خر مراد سوار كند.

اگر قبول نداريد به كشفيات اسناد و روش هاي تقلب بنده

واقع در دفتر مديريت آموزشگاه مراجعه نماييد.

راستي تعطيلات تابستان گذشته خيلي خوش گذشت.

ما توي كوچه هفت تا بچه بوديم

تحت تاثير فيلم «هفت سامورايي» تصميم گرفتيم كله ها را از ته بتراشيم و

گروه«هفت كچلان» را به طور غير رسمي تشكيل دهيم.

ما شب و روز در كوچه ها ولگردي مي كرديم.

به آنهايي كه زورمان نمي رسيد احترام مي گذاشتيم

و به آنهايي كه زورمان مي چربيد،كتك مي زديم و آزار مي رسانديم.

اصلا كوچه مهد فرهنگ است.

به قول ر. غول، يكي از بچه هاي محل،كوچه درس زندگي مي دهد.

شنيده ام كه يك آدم با ذوق براي «كوچه» كتاب نوشته است.

دستشدرد نكند كه فرهنگ كهنسال كوچه رامع رفي

و از آن دفاع كرده است.

البته من هنوزآنرا نخوانده ام و شايد هم اصلا نرسم كه بخوانم

چون كتاب هاي درسي و كنكور تمام نيرو ، حوصله و وقتم را گرفته است

(بچه هاي كوچه اثر مجيد مجيدي).

يعني آن وقت كه در كوچه هستم تمركز ندارم و از اوقات فراغت پيش آمده

نمي تونم حداكثر لذت را ببرم.

البته ما به خوبي مي دانستيم شريف فراغت

يعني چه و چطور بايد حقش را ادا كرد.

از نظر بچه هاي كوچه فراغت يعني در نه ماه تحصيلي

كلي تعطيلات داشته باشيم و بقيه را به بازي بگذرانيم.

سه ماه تعطيلي را هم به تحصيل و كسب انواع مدارك آموزشگاهي

زبان،كامپيوتر و ورزش سرسري بگذرانيم، بعني همانهايي كه

در جزوه هاي درسي مكتبخانه به شيوه اي خشك و تكراري معرفي شده اند

و يا اصولا جايي ندارند.

آخر چرا بايد اين همه اطلاعات سوخته و نسوخته را درون ان ريخته و تل انبار كرد؟

به هر حال،اميدوارم نويسنده«كوچه»از من نرنجيده باشد كه هنوز كتابش را نخوانده ام.

چون كتابش خوب كتابي است.

كمي هم از كنكور بگويم...

اما كنكور...

از جمله سخت ترين كارهاست.راستي من هم كنكور دارم.

ولي اصلا وقت ندارم.پول هم ندارم.

ديروز در كوچه اطلاعيه اي به دستم رسيد.

به اكراه مطالعه كردم و خوشحال شدم.گويا فرشته اي آمده بود.

يك آقايخوش برخورد جلو آمد و مارا آدم حساب كرد و گفت:

«سلام آقا بفرماييد.»

من خيلي ذوق كردم.در اطلاعيه نوشته بود:

«سيزده ميليو ريال وام براي كنكور، با تصحيلات ويژه تضميني.شهريه پس از قبولي...»

آه كه چقدر خوب بود.حتي بابايم هم مرا اين طور تحويل نمي گرفت.

وقتي با زبان ادبي مي گفتم:

« بابا كنكور، كمي پول...»

مي گفت : « چشمت كور ، كجاست پول...؟»

مي گفتم: « دندم نرم، اما بابا كاري نكن بشيم رو در رو؟»

مي گفت : « برو گم شو ، بچه پررو...»

در آخر ببخشيد كه شما دانش آموزان عزيز را ناراحت كردم.

چون الان من كمي نگران كنكور هستم.حالا كه مدرك مهم است

و پدرم پول ندارد، بايد روي پاهاي خودم بايستم.

من مي خواهم كاغذ پاره اي داشته باشم لكن ملال اينجانب از درس اقتصاد

خود اقتصاد است كه چرخش براي ما نمي چرخد.

بچه ها! دعايي مي كنم همه آمين بگوييد:

«اي خداي كنكوري هاي نا اميد!

چزا اين همه سختي را مسلسل و نه تك تك آفريدي.

از هر مانعي عبور مي كنيم مانع ديگري پيش پايمان سبز مي شود.

خدايا ! اگر دخت بودم مي نشتم خانه.

غم نان كه نداشتم.بالاخره خودت مي زدي پس كله يك نفر

و مي آمد مرا مي گرفت.

از شدت بيكاري دايم مي رفتم كلاس زبان، نقاشي،

فال قهوه، نمد مالي نمي دانم

هزار هنر از هر انگشتم مي چكيد.

آنوقت در كنكور هم بيش از 60درصد قبولي مي داديم.

(قسمت اصلي دعايم اينجاست):

خدايا ! فردا روزي كه جواب كنكور را مي دهند،

نتيجه آزمونم به دست چپم مَرساد.

و خدا در كنكور همه پسرها را قبول كناد.

و طوري شود كه من هم رساله اي در وصف حالات كوچه نويساد ! »

اين بود انشا من در مورد كنكور.

پايان!

لینک ثابت |

88/03/08- -reza

دوسه تا هيچ

دوسه تا پاك كن و لاك غلط گير

دوسه تا خط كش و خودكار و مداد

دوسه تا دفتر وامانده و يك درس چرند

دوسه تا بچه خرخوان كه سريع

پاي تخته بروند

دوسه تا چرت،كمي خميازه

دوسه تا شوخي و جك

دوسه تا خنده بي اندازه

دوسه تا بچه خوشمزه تر از هرچه نمك

دوسه تا خط كش و چك

دو سه تا تخمه كه مانده ته جيب

دوسه تا آلو و سيب

دوسه تا برگه كه در زير زبان خيس شود

دوسه تا چشمك و بعد

دوسه تا پرس مشكل كه دراكولا هم

نتواند به جوابش برسد

دوسه تا پنجره بازكه از آن به هوا پرت شود

موشكي با سرعت

دوسه تا سيخك و پس گردني و مشت ولگد

دوسه تا صحنه بد

دوسه تا درد دل و قصه غمناك انگيز

دوسه تا ديگر هيچ...

همه اين ها يا

دوسه تا از همه اين«دوسه تا...» ها كافي است

تا كه هر مدرسه بر پا بشود

تا تو هرجا هستي روي لبت

مثل پروانه كه بر روي گل است

خنده پيدا بشود...

لینک ثابت |

88/03/06- -reza

پشیمان نیستم

من هنوزم عاشقم...

 

لینک ثابت |

حسرت کودکی...

88/01/14- -reza

ای کاش برمیگشتم

به زمانی که تنهاغم بزرگم

شکستن نوک مدادم بود...

لینک ثابت |

پایان...

87/12/12- -reza

دیگه این آخر خطه...

نقطه.

لینک ثابت |

دوبیتی ها ...

87/12/09- -reza

۰۲

به من گفتي **پراز آينده باشم**

**تورفتي همچنان در خنده باشم**

تو درياي مني، من ماهي تو

جدا از تو نبايد زنده باشم

لینک ثابت |

دوبیتی های بابا...

87/12/01- -reza

زمین یکسر یه زیر گام گیرم    

بچرخم سیر تا سرسام گیرم

شبیه فرفره ای آخر کار            

کنار چشم تو آرام گیرم

 

مرا امید چیزی نیست امروز              

 به دل عشق عزیزی نیست امروز

چه ازمن می گریزی مرگ؟!از من       

تورا راه گریزی نیست امروز!

 

تو را قاتل!نشستم در مقابل             

 که یعنی عاشق هستم از ته دل

گرفتی جان شیرینم هم مهم نیست 

 برای عشقم ارزش باش قایل...

لینک ثابت |

87/11/24- -reza

ببار باران من

از هميشه بيشتر ببار

و هرگز مگذار تقدير بودن

زلالي ات را بگيرد

لینک ثابت |

مجنون دیوانه...

87/11/13- -reza

مجنون دلشکسته محزون است.

در عصر ما

عصر شگفتی

لیلی دلاله ی محبت مجنون است...

لینک ثابت |

روز آخر

87/11/11- -reza

روز آخر

روز تنهاییم بود....

لینک ثابت |

تو این شب یلدا...

87/09/30- -reza

شبي كه آواي ني تو شنيدم

چو آهوي تشنه پي تو دويدم

دوان دوان تالب چشمه رسيدم

نشانه اي از ني و نغمه نديدم

تو اي پري كجايي... كه رخ نمي نمايي...!

از آن بهشت پنهان... دري نمي گشايي...!

من همه جا، پي تو گشتم

از مه و مي نشان گرفتم

بوي تو را ز گلشني در دامن گل

از آن گرفتم...

تو اي پري كجايي... كه رخ نمي نمايي...!

از آن بهشت پنهان... دري نمي گشايي...!

دل من سرگشته ي تو ، نفسم آغشته ي تو

به باغ روياها، چو گلت بويم...

فراغ و آيينه چو مهت جويم

تو اي پري كجايي...

در اين شب يلدا ز پيت« پي ات » بويم

به خواب و بيداري سخنت بويم

تو اي پري كجايي...؟

مه و ستاره درد من مي دانند؛ كه هم چو من پي تو سرگردانند

شبي كناره چشمه پيدا شو ،ميان اشك من چو گل واشو...

تو اي پري كجايي... كه رخ نمي نمايي...؟

از آن بهشت پنهان... دري نمي گشايي..؟

لینک ثابت |

آن روزها رفتند...

87/09/14- -reza

آن روزها رفتند

آن روزهاي خيرگي در رازهاي جسم ،

آن روزهاي آشنايي محتاطانه ، با زيبايي رگ هاي آبي رنگ.

دستي كه با يك گل از پشت ديوار صدا مي زد

يك دست ديگر را...

و لكه هاي كوچك جوهر، بر اين دت مشوش، مضطرب ، ترسان

و عشق

كه در سلامي شرمگين خويشتن را بازگو مي كرد.

در ظهرهاي گرمِ دودآلود دانشگاه

ما عشقمان را در غبار كلاس ها مي خوانديم ،

ما با زبان ساده ي گل هاي قاصد آشنا بوديم ،

ما قلبمان را به باغ مهرباني هاي معصومانه مي برديم

و درختان قرض مي داديم.

وعشق بود آن حس مغشوش،

كه ناگاه محصورمان مي كرد و ذبحمان مي داد

در انبوه سوزان نفس ها و تپش ها و

تبسم هاي دزدانه...

آن روزها رفتند ،

آن روزهاي خيرگي بي هوس

 در رازهاي جسم...

لینک ثابت |

به همه خواهم گفت...

87/09/04- -reza

 

  به همه خواهم گفت

                به سپيدار بلند

                     به شب روشن پاك 

                 به پرستوئي كه غمگين ، ترك كند خانه ي خويش 

به شرابي كه به پيمانه ي تو مي رقصد و تو را سست مي كند

                             شب همه شب  

                                        به كوچه هايي كه پر از خاطره هاست  

                       : به همه خواهم گفت

 تو را دوست دارم

***********

بهار نارنج

 و آن دم كه نسيم گويد آري ، ديگر من نيستم
و آرزوي بوييدن بهار نارج را با خود به گور خواهم برد !
و اميد بدان دارم كه در گور بوي بهار را احساس كنم
آنگاه است كه در رويا ، تو را در آغوش گيرم
بوسه بر لبانت زنم و گويم كه دوستت دارم

 
پس تو اي هميشه ماندني
تا كي از آغوشم دور خواهي ماند ؟
تا كي در انتظارت ، شبهايم همچون روز ، بيدار بگذرد؟
و تا كي بايد پاييز را در بهار احساس كنم ؟


بدان كه مي مانم
و آنقدر صبر مي كنم
تاروزي كه نسيم شمال عطر وجودت را
در آسمان زندگيم منتشر كند .
مي مانم تا بيايي ...!

لینک ثابت |

87/08/21- -reza

آي آدمها...

آي آدمها ، گوش كنيد. حرفها دارم.

حرفهايي از يك دل مريض، دل بيمار، زجر كشيده و رنج ديده...

حرفها دارم از يك دل سوخته ، يك ديوانه ، يك مجنون...

حرفهايي از آدمي بي مهر ، از يك عزيز بي معرفت...

حرفهايي كه دل سنگ را آب مي كند ، چه رسد به آهوهاي طناز دشت هاي هوس...

حرفهايي كه خواب را از نگاه ها مي گيرند و دل را...

آي آدمها...زخم خورده ام ،مريضم...مريض يه آدم لطيف...

گلوپاره ابراز احساسم...

گرفتار روياهاي تا ابد جاري...

آواره ي پس كوچه هاي تنهايي...

چشم به در دوخته يك زيبا...

و ديوانه ي يك «دختر پاك» كه رفت !!!

آري...عاشقم...

عشق به كسي كه از دستش داده ام.عاشق بودم و هستم و

در اين كه خواهم ماند شكي ندارم...

بي تابم...

بي تاب لحظه هاي با او بودن...

بي تاب نگاه هاي پر از راز...

بي تاب دل شوره هاي پر از هوس...

اما ، مي سوزم از اينكه رفت و گفت:« خداحافظ ».

دلگيرم ، تنهام و خيلي خسته...

خسته از گذشته هاي دور و نزديك و خسته از فرداهاي نامعلوم...

اما ، اي حواي من !!! مرا درياب...

تو كه تمام من بودي و هستي !

تو كه حتي فراموشي هم نامت و لذت لمس پنجه هايت

و نگاه هاي زيبايت را هرگز از من نخواهد گرفت ...

مي خواهم تورا همه شب هاي تنهايي...

تو اي زيبا !!! بمان با من ... بخوان با من « زيباترين كلام عاشقانه را ...».

اما چرا ؟؟؟ اي بي وفا !!!

تو كه زودتر از من عشقت را سردادي !تو كه برايم گريه مي كردي !

تو كه اعتمادت من بودم !

پس چطور گذاشتي و گذشتي ؟!!

چه شد آن همه « دوستت دارم ها ».آن همه علاقه ها !

آن حرف ها و آن اعتماد ها ؟

من كه اعتقادم « تو » بودي چه شد !!!؟

خسته ام از تو...اما هنوز هم عاشقم و فرياد مي زنم « دوستت دارم »، تنها ، برگرد ...

تا هروقت كه برگردي ، مي مانم! تو بدان...

كه تو را مي خواهم...فقط و فقط تو را...

و برايت دعا ميكنم ، تا مبادا آن خانه محصورت كند...

و مبادا آن شب تو با او باشي جز من...

كه خودت مي گفتي و مي خواستي « فقط تو را مي خواهم...».

نمي دانم ، زبانت را قلاف كردند يا خودت سكوت كردي...

من اينجا مي مانم با ياد تو...

لینک ثابت |

87/06/18- -reza

نقش

در شبی تاریک
که صدایی با صدایی در نمی آمیخت
و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک
یک نفر از صخره های کوه بالا رفت
و به ناخنهای خون آلود
روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر
شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید
از میان برده است طوفان نقشهایی را
که به جا ماند از کف پایش
گر نشان از هر که پرسی باز
بر نخواهد آمد آوایش
آن شب

هیچ کس از ره نمی آمد
تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود
کوه : سنگین ‚ سرگردان ‚ خونسرد
باد می آمد ولی خاموش
ابر پر میزد ولی آرام
لیک آن لحظه که ناخنهای دست آشنای راز
رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز
رعد غرید
کوه را لرزاند
برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه
پیکر نقشی که باید جاودان می ماند
امشب
باد وباران هر دو می کوبند
باد خواهد بر کند از جای سنگی را
و باران هم
خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید
هر دو می کوشند
می خروشند
لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه
مانده بر جا استوار انگار با زنجیر پولادین
سالها آن را نفرسوده است
کوشش هر چیز بیهوده است
کوه اگر بر خویشتن پیچد
سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند
و نمی فرساید آن نقشی که رویش کند در یک فرصت باریک
یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت
در شبی تاریک

سهراب...

لینک ثابت |

سلام

87/06/12- -reza

سلام دوستان
مدتی بودکه نمیتونستم بیام اینجا.آخه اگه میدونستید چه اوضاعی دارم حتما بهم حق میدادد.
حیف...حیف که نمیشه گفت آخه دیوار اتاق انجمن موش داره موشم که گوش داره.خیلیم بلنده...
هزکسانی که اومدن و نظر دادن و گفته کردند وونونم اما من زیاد نمی تونم بیام اینجا الانم باید برم با امید پیروزی همگیمون خدانگهدار..

لینک ثابت |

87/01/06- -reza

كجاي از عشق گفتن گناه است؟

 

چشم كه مي گذاري، قايم نمي شوم...پيدايت مي كنم!

اما تو چقدر دير پيدا مي شوي...

حتي اگر همه ي زندگيم را چشم بگذاري!

 

ديگر بوم و رنگ و قلم مو هم آرامم نمي كند...

براي همه ي شب هايي كه به عشقت كشيدم؛

اين بار بازيچه ام نكن آدم بازيگردان من!!!

 

دلم نه مجنون مي خواهد نه فرهاد !

 دنياي " آدمهاي دور " رسم نزديكي را چه مي فهمد...؟!

من هم اگر همان دور بمانم خوشتر است...كه شايد...

شايد خدا نزديك بماند!( بحث رگ گردن را پيش نكش...خودم مي دانم!)

 

 

 راستي تو كه زبان آدم ها را مي فهمي ،

از قول فرشته ي كوچولويت به آنها بگو:« كجاي از عشق گفتن گناه است؟!»

بگو:« وقتي در هواي خدا نفس مي كشم

 چگونه گل ندهم؟ سبز نشوم؟

وقتي نماز مي خوانم چه طور بالا نروم ؟ قد نكشم؟

وقتي مهر ...وقتي محبت...وقتي نوازش طلوع مي كند...

چرا بيدار نشوم؟ چرا سرشار نشوم؟!»

 

بگو: « فرشته ي من قهر نمي كند...

اما...دلش كه مي رنجد! كمي هم فرشته نواز باشيد آدم هاي آدم نواز من!»

 

لینک ثابت |

86/12/23- -reza

شايد اين جمعه بيايد، شايد

 

با همه لحن خوش آواييم

در به در كوچه تنهاييم

اي دو سه كوچه زما دورتر

نغمه تو از همه پر شورتر

كاش كه اين فاصله را كم كني

محنت اين قافله را كم كني

كاش كه همسايه ما مي شدي

مايه آسايه ما مي شدي

هركه به ديدار تو نايل شود

بك شبه حلال مسايل شود

دوش مرا حال خوشي دست داد

سينه ما را عطشي دست داد

نام تو بردم لبم آتش گرفت

شعله به دامان سياوش گرفت

نام تو آرامه جان من است

نام تو خط امان من است

اي نگه ات خواستگه آفتاب

بر من ظلمت زده بك شب بتاب

پرده بر انداز ز چشم تورم

تا بتوانم به رخت بنگرم

اي نفست يار و مددكار ما

كي و كجا وعده ديدار ما

خبر آمد خبري در راه است

سرخوش آن دل كه از آن آ گاه است

شايد اين جمعه بيايد ، شايد

پرده از چهره گشايد شايد

لینک ثابت |